همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

سال نود هم تمام شد

دردونه ی من سال نود داره میره و من چقدر دلتنگ میشم،سالی که گذشت بهترین سال توی تموم عمرم بود،چون یه کوچولوی ناز و از خداوند هدیه گرفتم، دختر گلم چقدر سال خوبی بود ،تمام ثانیه ها با هم بودیم و خیلی از اولین اتفاقات زندگیت توی این سال رقم  خورد اولین شیر خوردنت...اولین نگاهت...اولین لبخندت...خنده و قهقهه هات....وای که چقدر شیرینه اولین بار که غلت زدی....اولین بار که نشستی.... اولین بار که طعم غذا رو چشیدی...اولین بار که باهم بیرون رفتیم...اولین خریدی که رفتیم... اولین بار که دنبالم گریه کردی و منو خواستی...خدایا یاد آوزیش هم شیرینه اولین بار که مریض شدی و سرما خوردی..چی کشیدیم دوتامون اولین بار که گفتی مامان و هنوز...
1 فروردين 1391

هدیه یعنی......

عزیز دلم تا بزرگ بشی و اینو درک کنی چند سال طول میکشه ولی بالاخره بزرگ میشی وقتی یه هدیه زیباست و دوست داشتنی که خبر نداشته باشی یکی با هدیه اش غافل گیرت کنه و بهت هدیتو بده....... خلاصه اینکه اصلا حال نمیده منتظر باشی بهت هدیه بدن یا بگی برام هدیه بخرین تا اینجا رو خوب گوش دادی؟ اینو واسه این میگم که خدا هم ما رو غافلگیر کرد و با هدیه ی زیبایی که بهمون داد حسابی سوپرایز شدیم بــــــــــــــــــــــــــــــله اون هدیه شما گل دخترم هستی امید زندگیم ما توی برنامه ی زندگیمون نبود که حالا حالا ها نی نی دار بشیم آخه موقعیت مالیمون خوب نبود اما خدا بهمون لطف داشت و مرحمت کرد و شما رو به زمین فرستاد فقط برای ما......ما هم ه...
27 اسفند 1390

7 ماهگی وندای نازم

عزیز دلم با یه تاخیر طولانی 7 ماهگیت مبارک این چند وقته درگیر جراحی دندونم و خرید عید و خونه تکونی بودم نتونستم وبتو آپ کنم،مامانو می بخشیییی؟ عسلم 4 اسفند دو روز مونده بود که هفت ماهت تموم شه گفتــــــــــــــــــــــــی...اگه گفتی چی............گفتـــــــــــــــــــــــــــــــــی بوبا و بلا فاصله گفتی مَ ما البته م اول با فتحه و من وبابا رو به اوج آسمونا بردی......به معراج.....خیلی دوستت داریم و به داشتن عزیزی چون تو به خود می بالیم دیگه اینکه رو شونه هام می خوابی تو خواب غلت میزنی و رو دست می خوابی با روروئک عقب عقب میری میگیم سلام بهمون دست میدی عاشق بیرون رفتنی و تا وقتی بیرونیم حت...
27 اسفند 1390

عکسهایی از 6 ماهگی

بازی بازی دستمال بازی با یه عالمه عکس بریم ادامه ی مطلب دیدی گوشتو می گیری فقطم سمت راستی رو فعلا روی دستت بلند میشی حالا کی سینه خیز بری معلوم نیست اینم یه مدل تیپ زمستونه واسه آخرای سال اینم یه نوع بازیگوشیه تاب بازیه زندگیم   ...
4 اسفند 1390

وندای این روزها

بهترینم این روزها حسابی بازیگوش شدی رو میزی رو میکشی و هر چیزی که روش باشه میندازی زمین عاشق کنترل تلویزیون و موبایل هستی و با انگشت اشاره ات اونارو میکشی جلو و برمیداری و میندازی وقتی دارم واست می نویسم کیبرد رو میکشی و با دکمه هاش بازی می کنی اگه چیزی دستت باشه و ازت بگیرم یا بخوای چیزی رو برداری و خارج از دسترست باشه گریه می کنی از سه شنبه25.11.90 وقتی چیزی تو دستته میگم بده به مامان میندازی تو دستم اسمتو که صدا میزنم بر میگردی و نگام میکنی دوست داری همه چیزو لمس کنی و بگیری از امروز 29.11.90 سوپتو بعد از میکس کردن بهت دادم و از صافی نگذروندمش یاد گرفتی دکمه های موسیقیه سه چرخه تو بزنی گوشتو میگری ...
29 بهمن 1390

چند تا عکس از عسل مامانش

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین آسمانی می شوم وقتی نگاهت میکنم بقیه رو چون زیاده میذارم ادامه ی مطلب،بریم ببینیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه بخند عروسکم مجبور شدم تو شیشه بهت فرنی بدم اما بازم نخوردی قربونت برم که تو خواب خیلی تکون می خوری این جوری که می خوابی و آرومی من می خورمت که ببین چقدر لوس خوابیدی عاشق اینی که لباساتو از تنت بیرون بیارم و دیگه تنت نکنم امانمیشه که روبان سر که خوردنی نیست!!!!!!!!!!!!!!! عاشق این حرکتتم داشتم شکمتو ماساژ میدادم بهم کمک کردی و لباستو بالا گرفتی آخرش من شمارو می خورماااااااااااااااااااااا دخمل نازم بهت می نازم بووووووووووووووووووووو...
22 بهمن 1390

سوپ خورون

نفسم بالاخره از یه غذایی خوشش اومد اونم سوپ بود پنجشنبه 13.11.1390 واسه خانم گل سوپ درست کردم وااای این اولین بار بود که واسه غذا دهن کوچولوشو باز کرد و دوباره تکرار کرد ،باید مامان باشی تا بدونی چه لذتی داره وقتی عروسکت غذا بخوره این یعنی ضعیف نمیشه و گرسنه نمی مونه مامان سوسنی و خاله سحر و سارا اومدن خونمون و وقتی سوپتو خوردی حسابی تشویقت کردن راستی واست یه هدیه هم آوردن،یه بلز البته روش نوشته پیانو جدیدا رو یه دستت که می خوابی تکون نمی خوری و هر چقدر صدات میزنم بر نمی گردی و فقط لبخند میزنی ...
19 بهمن 1390

فرنی و شیر برنج

دردونه ی من می خوام دستور تهیه هر غذاهایی که واست درست می کنم و اینجا بذارم اول بهت فرنی بدون شکر دادم کم خوردی و با شکر و اصلا نخوردی منم بعد از 3 روز بهت شیر برنج دادم که بهتر خوردی فرنی مواد لازم :آرد برنج یک قاشق غذا خوری،شیر یک لیوان،شکر ا قاشق مربا خوری طرز تهیه: آرد برنج را در شیر جوشیده حل می کنیم و بعد شکر را اضافه می کنیم و آنرا رو حرارت می گذاریم تا به غلظت مناسب برسد،برای شروع هم باید غلظت آن کمی بیشتر از شیر مادر باشد برای درست کردن حریره بادام هم به همین ترتیب عمل میکنیم با این تفاوت که 3 عدد بادام را در آب جوش خیس کرده و پودر می کنیم و به آرد برنج اضافه میکنیم شیر برنج مواد لازم :شیر یک پیمانه،برنج نصف...
10 بهمن 1390

دور برگردون وندا

زیبای من امشب ٩.١١.١٣٩٠ از خونه ی خاله نرگسم که اومدیم خونه گذاشتمت رو تخت یه غلت زدی و بعدش یه دستتو گذاشتی زیر سرت و یکی از پاهاتو جمع ردی تو شکمت و................................یهو برگشتی و دمر خوابیدی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادخترم کارای جدید میکنه راستی قبل از رفتن به مهمونی دادمت بغل بابا تا برم آماده شم شنیدم که گفتیییییییییییییییییی گ با کسره ...
9 بهمن 1390

فرنی خورون

نفس من امروز 6.11.1390 ساعت 3 بعد از ظهر شما برای اولین بار طعم غذا رو چشیدی بریم که بقیه رو گذاشتم ادامه ی مطلب ناناسی من با لیوانت بهت آب دادیم اما بلد نبودی بخوری و فکر میکردی اگه بخندی میشه انقدر خندیدی که من و بابا هم به خنده افتادیم،هی به بابا نگاه میکردی و می خندیدی مامان سوسنی و بابا جون حاجی و خاله سارا جمعه 7بهمن اومدن خونمون و واست این سه چرخه ی خوشگل و هدیه آوردن شما هم خیلی ذوقشو کردی،مرسیییییییی این مقنعه ی نمازه که الان اندازته اما چادرش حالا حالا ها اندازت نمیشه،اینا رو سیسمونیت بوده ...
8 بهمن 1390