همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

روزهای قبل تولد

گل من ،خوشگلم یک ماه و شش روز مونده به اولین سال تولدت ما هم در تدارک ، اما گلم توی ماه مبارک رمضانه و من تا حالا توی این ماه مبارک از این جشنها نرفتم و نمی دونم چطور برگزارش کنم تزئینات رو آماده کردم (خود خودم) و امروز هم می خوایم بریم آتلیه چندتا عکس بندازیم البته یه فکرایی هم واسه عکس یکسالگیت دارم مامانا اگه پیشنهادی دارین برای جشن توی ماه رمضان خوشحال میشم بهم بگید مرســــــــــــــــــــِی ...
1 تير 1391

وندا خانم وروجک

سلام ماه آسمونی من مامانم ، عزیزم این روزها خیلی بازیگوش شدی ، یه دقیقه یه جا بند نمیشی هی از تک پله آشپزخونه میری بالا و میای پایین قربون من من گفتنات بشم که یک ساعت طول میکشه بخوابونمت و تا میذارمت سر جات و میرم کارامو انجام بدم چهار دست و پا از اتاق میای بیرون و همین طور هم میگی من من من تا بغلت کنم وروجک خونه توی روروئکت نمیشینی اما دوست داری از بیرونش با عروسکاش بازی کنی منم باید بگیرمش تا نره و شما نیفتی خوشگلم وقتی می خوای بخوابی و می می هم نمی خوای (خود کفا بخوابی ) چشمای نازتو بهم دیگه فشار میدی ، انقدر هم خوردنی میشی این روزا همش بغلمی و باهم دیگه مسیر اشاره کردناتو دنبال میکنیم خودت دستمو میاری جلو صورتم و م...
25 خرداد 1391

یه شاهکار از وندا

دختر دوست داشتنی من یه حرکت رفتی اونم از نوع درجه یک دخمل نامبر وان من ، خونه ی مامان سوسنی خوابیده بودیم ....... چشمامو باز کردم دیدم کمرتو چسبوندی به سینه ام و سرتو گذاشتی زیر گردنم...... خودتم بیدار شدی و از بالا نگام کردی ....... منم کم مونده بود غش کنم ...... گفتم هستم مامانم و سرتو بوسیدم....چشمای خوشگلتو گذاشتی رو هم و خوابیدی منم چشمامو بستم .........که احساس کردم داری تکون میخوری .... نگات کردم .........چی دیدم........ برگشته بودی سمت خودم تا این جوری بخوابی....... یهو دستتو انداختی دور گردنم و خوابیدی....وای خدایا این فرشته ی منو خیلی عزیز آفریدی.... خیلی دوست داشتنی الهی قربونت برم من...
22 خرداد 1391

کارای دردونه ی خونه ی ما

سلام مامانی ، یه عالمه خبر دارم برات رفتیم خونه ی جدید مامان سوسنی اینا رو دیدیـــــــــــــــــــــــــــــم ، خیلی خوشگله شما هم یه کارایی کردی..........مثلا... عشق من دستتو می بری بالا به نشونه ی الهی شکر گفتـــــــــــــــــــن ( مامان سوسنی یادت داده ها) میگی : اده ، بیا ، اسه ( مرسی) دردونه ی من وقتی می خوای چیزی رو برداری که در دسترست نیست بهش اشاره می کنی و با جیغ میگی اه با کسره وقتی هم  ناراضی هستی ........باز جیغ و اه و البته به همراه زدن تو صورتم و تا میگم مامان نازی دستتو میکشی رو صورتم گل بهاری صدای پخش ماشین و کم میکنی و و وقتی زیادش میکنی با ذوق شروع می کنی به دست زدن عاشق رانندگی کردنی و مرتب هم ...
22 خرداد 1391

روز پدر 91 روز بابای وندا

سلام بابایی عشق من بهترین بابای دنیا روزت مبارک می دونم که خیلی حواست به منه می دونم که خیلی دوستم داری می دونم که همیشه مثل کوه پشتم هستی منم دوست دارم منم عاشقتم و دختر خوبی میشم برات خوشحالم که نی نی شمام ...
18 خرداد 1391

اولین سفر وندا روزی خوب بعد از ......

سلام دختر کوچولوی نازم خدارو شکر حالت کاملا خوب شده دوستای گلم ممنون از همتون که تنهام نذاشتین پنجشنبه ساعت10.30  وندا رو بردم یه دکتر عمومی دکتر عبدالهی ، تا وندارو دید گفت خانم این بچه عفونت داره ، خدارو شکر کن که با این تب چیزیش نشده ،داروی سفکسیم و فورازولیدون و استامینوفن بهش داد و گفت سریع شروع کنم سه مرتبه که داروهاتو بهت دادم خدارو شکر تبت قطع شد، از مطب دکترکه اومدیم مامان سوسنی هم اومد خونمون و جلوی من خودشو میگرفت که گریه نکنه اما آخرش..... داروهاتو هم بهت دادن خاله صبا هم مرتب زنگ میزد و احوالتو می پرسید و همش گریه میکرد ، ما هم که رفتن خونشون و کنسل کرده بودیم ، دوباره تصمیم گرفتیم بریم ، ساعت یک ظهر بود که حر...
17 خرداد 1391

روزهای غمناک

سلام دختر شیرینم مامانی 3 هفته پیش بود که تو مدفوعت خون دیدم البته کم بود اما همین منو تا مرز مردن برد ، بردمت پیش دکتر البرزی و گفتم که غذا هم نمی خوری ، واست آزمایش ادرار نوشت و چند روز بعد دوباره جواب آزمایشو بردیم نشون دادیم گفت عفونت نداره اما باید دوباره تکرار بشه چون درست ادرارشو نگرفتین و چند تا میکروب باهاش قاطی شده اومدیم خونه و روز بعد اسهال گرفتی ، 12 مرتبه دفع داشتی خیلی نگرانت شدیم ، رفتیم پیش دکتر ظهوری که اونم گفت چیزیت نیست مثل دکتر البرزی ، اما بهت داروی او آر اس و شربت کوتریموکسازول داد، داروهاتو مرتب بهت میدادم اما فقط شربتو می خوردی تا اینکه  دیشب ساعت 3 دیدم داری تو تب می سوزی فورا بابا رو صدا زدم و تا صبح با...
11 خرداد 1391

دو تا عکس از 9 ماهگی...بمونه یادگاری

خوشگل خانمی تو ماهی که گذشت رفتیم نمایشگاه خودروهای کلاسیک   مسئول نمایشگاه هم ازت عکس گرفت ولی تا خواست از یه زاویه ی دیگه هم ازت بگیره ترسیدی و زدی زیر گریه گلم اینجا هم رفتیم باغ جنت و مامان جون گل زده به موهات   قشنگترینم انقده حرفمو گوش میدی......میگم بخواب سرتو میذاری رو دستم میگم کیه کیه در میزنه فورا میزنی به در اتاق میگم بیا میای میگم نه این خوردنی نیست فورا هر چیزی که کردی تو دهنت و میاری بیرون از 7 ماهگیت هم به هر چیزی که میخوای دست بزنی اول به من و بابا نگاه میکنی اگه گفتیم بردار یا خندیدیم برمیداری هر چیزی که میخوری دستتو میاری بالا به منم تعارف می کنی و حتما هم باید بخورم توپ بازی رو هم خیلی دو...
7 خرداد 1391

دهمین ماهگرد

همه ی وجودم امروز ده ماهه شدی، خانم شدی، بزرگ شدی، مبارکت باشه نفسم یه سری کاراتو تو پست قبل نوشتم و چندتاشو الان می نویسم اینکه توی خواب کمتر برای می می بیدار میشی سیب زمینی سرخ کرده رو خیلی دوست داری عاشق طعم شور و ترش و تند (مثل تندی پیازچه نه فلفل) هستی خیلی راحت با اون دندونای فسقلیت هویج ، سیب ، خیار سبز ،تکه گوشت و ... رو گاز میزنی عاشق رفتن به جاهای غیر ممکنی (مثل بین صندلی و میز) و وقتی گیر افتادی با یه صدای ملایم مثل گریه میگی ایه ایه ایه منم با شتاب هرچه تمام میام سراغت حتی با دستای پر از کف مایع ظرف شویی عزیز دلم خیلی دوست دارم  ، وقتی از همه ی دنیا سیر میشم و از آدماش دلگیر ...
6 خرداد 1391

کارای جدید.......حرفای جدید

شکوفه ی گیلاس مامان انقدر کارای بامزه میکنی.................. اول بگم امروز 4 خرداد 91 خودت دست زدی...قبلا دستاتو بهم قفل میکردی و می بردیشون بالا ، بعد دستای منو می گرفتی و دست میزدی تا اینکه امروز خودت دست زدی و منم از ذوق محکم دست میزدم و شمام به وجد اومده بودی و همین طور دست میزدی فسقلی من قبلا وقتی دستتو می گرفتی به جایی و می ایستادی یه کم وول می خوردی اما امروز دومرتبه ایستادی بدون کوچکترین حرکتی عطر یاسم وقتی نشستی و جلو پات چیزی باشه که دوست نداری باشه،پاتو تکون میدی تا بزنیش کنار وقتی هم چهاردست و پا میری اگه چیزی جلو راهت باشه با دستات میکشیش کنار و رد میشی در ضمن از رو سر بابا و پای مامان هم رد می شی   یه باز...
5 خرداد 1391