همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

لحظاتی شیرین با درآمدن مروارید های سوم و چهارم

یکی یه دونه ی من ،یه هفته نتونستم بیام  و واست بنویسم آخه شارژ نتم تمام شده بود، مامانو می بخشی دردونه ی من این یه هفته خیلی شیرین بود با اینکه دندونات دارن درمیان ولی با کارای قشنگ و دلچسبت خستگی از تنم بیرون میره اول بگم که سومین مروارید درخشانت روز 27 اردی بهشت نمایان شد اونم کدومش... دندون پیشین میانی سمت راست بالا روز اول خرداد هم یه مروارید دیگه بیرون اومد ، ولی هنوز خیلی معلوم نیست و این یعنی خیلی درد داری ، بمیرم و درد کشیدنتو نبینم آدرسش هم: دندون پیشین میانی سمت چپ بالا انقدر موقع شیر خوردن دندوناتو روی می می فشار میدی که گاهی گریه ام درمیاد اما میدونم که داری اذیت میشی بعضی وقتا هم که...
5 خرداد 1391

یکی یه دقیقه بشینه.......

خوشگل من ، دختری من دیگه یه دقیقه یه جا بند نمی شی با ناخن انگشت اشارت روی همه چی میکشی و صداشو درمیاری رو میز، تشک،لباس و ...خیلی هم لذت می بری و می خندی دستتو با زاویه ی 45 میذاری کنارت . انگشتاتو باز میکنی و دستتو محکم به سمت پایین میگیری و میگی اه با کسره و هر موقع هم چیزی دستت باشه همزمان که میندازیش این کارو میکنی یا گاهی هم با این حرکت جیغ میزنی ، وا یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خیلی بامزه ست وقتی می خوابونمت رو زمین دو تا بالشت میذارم کنارت تا با وول خوردنای زیادت از رو تشکت نیای پایین ، اونوقت وقتی می می میخوای هی دستتو میزنی به بالشتها فکر میکنی منم قربونت بشم کامپیوترو هی خاموش و روش...
23 ارديبهشت 1391

عشقی به نام مادر...روز مادر 91

تو ای مادر که یه عمره دلت با غصه همسازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشک های من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم بنام نامی مادر همیشه دوستت دارم ...
23 ارديبهشت 1391

وندای این روزها

سلام گل دخترم ،خوبی مامان ؟ من که به خاطر غذا خوردنت شاده شادم نفسم امروز دو روزه که با یه برنامه ی جدید بهت غذا میدم و خدا رو شکر به قول خودت به به می خوری جیگر گوشه ی ناقلای من ، هر جا میرم دنبالم میای و باید حتما بغلت کنم ، تازه از تک پله ی آشپزخونه هم میای بالا ،البته پتو انداختم تا مثلا ضربه گیر بشه وقتی داری چهار دست و پا میای طرفم و منم یواش میام پیشت که متوجه نشی و آروم بغلت میکنم انقدر ذوق می کنی و دست وپاهای کوچولوتو تکون میدی که میخورمت یه دونه ، قبلا واسه نی نای نای دستتو مشت میکردی اما الان انگشتاتم تکون میدی وای وای وای دخمل عشوه ای من وقتی لوس لوسی گریه می کنی دیدن داری قربونت بشم ، اول میگی اهه اهه...
19 ارديبهشت 1391

عکسای اول نه ماهگی

دختر مه سیمای من، این عکساتو ببین و لذت ببر مثل الان من وقتی لپتو باد می کنی و میگی پ یا ب گل قشنگم بقیه رو میذارم ادامه ی مطلب   یاد گرفتی از مبلت بری بالا، و این حالت لب خوشگلت که من میمیرم براش وقتیه که ز ،ش و ژ رو تلفظ می کنی فدات بشم من دیگه نمی تونم یه لحظه تنهات بذارم قربون دقت کردنت بشم دختر باهوش و دقیق من دخملی من واست زانو بند بستم اما کشش اذیتت کرد و منم درآوردمش وندایی نخبه شده و اهل کتاب و کتابخوانی ، اول خواب بودی خواستم ازت عکس هنری بندازم اما بیدار شدی و بازیگوشی این لباستم واست کوچولو شده و باز نشده باید بزارم کنار   ...
19 ارديبهشت 1391

حسی بنام مادری...

سلام دختر شیرینم چند وقتی بود دوست داشتم برات بنویسم ، از حس مادر شدنم نمی دونم وقتی اینو می خونی چند سالته ، شایدم خودت مادر شده باشی ، نمی دونم کوچولوی دوست داشتنی خودم ، از وقتی اومدی دنیای منو رنگی کردی و من بهشت رو همین جا رو زمین دیدم به اندازه ای برام عزیزی که نمی خوام حتی یه لحظه از خودم دورت کنم دوست  داشتنتو با هیچ مقیاسی نمی تونم اندازه گیری و با هیچ کلمه ای بیان کنم انقدر دوستت دارم که دلم می خواد با خودم یکی بشی همه ی وجودم از توئه و زنده بودنم مدیون تو وقتی که در آغوش می کشمت به چنان آرامشی می رسم که قابل وصف نیست گل بهاری مامان ، مونس من ، بمن حس زیبا و شیرین مادر بودنو هدیه کردی وقتی برای...
17 ارديبهشت 1391

شروع آب بازی

ناناز مامان امروز بردمت حمام،انقدر آب بازی رو دوست داری که وقتی می خواستم بیارمت بیرون نمی اومدی و انقدر گریه کردی ،عشق حمام شدی خونه ی باباجون اینا هم که رفته بودیم دستتو کرده بودی توی تنگ ماهی و بازی میکردی ، تا اینکه مجبورمون کردی واست یه تشت کوچیک آب کردیم و آوردیم تا بیخیال ماهیه شدی چند روز پیش هم رفته بودیم گالری مبل یه آکواریوم اونجا بود انقدر ذوق ماهیارو کردی که حتی وقتی اومدیم تو ماشین هم برگشتی و به ماهیها نگاه میکردی امروزم رفتیم بیرون انقدر برای مغازه ی ماهی فروشی ذوق کردی که تا اومدیم خونه گریه میکردی ، آخه می خواستی همونجا بمونی حالا تصمیم گرفتیم واست یه آکواریوم بخریم با اینکه کارم دو برابر میشه قربون دخمل قش...
13 ارديبهشت 1391

چندتا چیز جا مونده از نهمین ماهگرد

دختر خواستنیه مامان چند تا از کاراتو امروز واست می نویسم،چون الان خوابی اگه ببینی....دست راستتو میاری بالا و از مچ خم می کنی و دستتو تو هوا تکون میدی و بعد انگشتاتو یکی یکی باز و بسته می کنی،مثل وقتایی که دستت با یه خوراکی شیرین چکنه میشه این کارو وقتایی هم که می خوای کسی بیاد پیشت انجام میدی یعنی بیــــــــــــــــا گفتم چکنه.........وقتی بهت خرما میدم تو دستت لهش می کنی و می مالی رو فرش بعد هی انگشتای دو تا دستتو باز و بسته می کنی و نشونم میدی تا واست بشورمشون عشق کوچولوی من ، لپتو باد می کنی و لب بالاتو با لب پایینیت میگیری و حرف پ و ب رو تلفظ میکنی سرتو آروم میاری کنار چیزایی مثل فلز و سرامیک دیوار آشپزخونه که خنک هست...
11 ارديبهشت 1391

نهمین ماهگرد

نه ماهه شدنت مبارک ناز دار مامانی توی این ماه که گذشت خیلی چیزها یاد گرفتی کلمه هایی که میگی: ز آ،ز با کسره ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ با ساکن ایششششششششششششششش با اینا آواز می خونیا یه وقتایی هم زبونتو می چسبونی سقف دهنت و مثل اینکه میگی ل ی ی ی ی ی ی ی با فتحه ایگ به به با فتحه از خوابت بگم که خواب روزانه ات کم شده و دوست داری بیشتر بازی کنی شبا هم گاهی با گریه می خوابی وقتی هم به پهلو می خوابی خوابت عمیق تره وقتی واسه شیر بیدار میشی و شیر می خوری یه کش و قوس جانانه به اندامت میدی ، پاهاتو صاف می کنی و می کشی و دستاتو می بری بالا سرت و سرتو می بری عقب و لبتو غنچ...
6 ارديبهشت 1391

یه خبر داغ

یه خبر داغه داغ یه اتفاق ناب امروز 3.2.1391 ونــــــــــــــــــــــــــــدا چهار دست و پا رفت، چند روزی بود تلاش می کردی ، اول دستاتو می بردی جلو در حالت دراز کش بعد باسنتو می آوردی بالا و یه کم با پاهات میرفتی جلو اما همزمان دست و پاهاتو حرکت نمی دادی تا اینکه امروز که خاله سحر اومده بود تا هم شمارو ببینه هم کادوی تولد منو بهم بده باهات چهاردست و پا رفت شمام دنبالش می رفتی مرســــــــی خاله جونم امروز برای اولین بار نشستی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا داشتی چهار دست و پا می رفتی که وایسادی و یه دستتو گذاشتی کنارت و اون یکی دستتو بلند کردی و خودتو هل دادی به یه سمت و برگشتی و نشستی خ...
3 ارديبهشت 1391