همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

بازیگوشی....بازیگوشی...بازیگوشی

دختر همه چی تمومم این روزها من یه عالمه کار دارم....کار خونه ، کارای تولد قند عسل...افطاری و..... شمام حسابی کمک میکنی و نمی ذاری یه دقیقه بشینم ....همش باید دنبالت باشم تا اتفاقی برات نیفته خوب من یه کارایی هم کردی: هی مامان دنبال چنگالت می گشت.....هی میدیدم دستمال مرطوبت صدا میده....فکر میکردم میخوره به وسایل توی کیفم و اونا صدا میدن ....تا امروز صبح در دستمالو برداشتم دیدم چنگالت اونجاست سوهان ناخن و ناخن گیر و یه سنجاق قفلی رو انداختی تو بطری آب معدنی و نذاشتی کارمو تموم کنم.....حالا ناخنای یه دستت کوتاهه و اون یکی بلند تا بابا خدارو شکر میکنه...حتی اگه آروم بگه...دستاتو میبری بالا و خدارو شکر میکنی...ماهم از ذوق می میریم ...
1 مرداد 1391

این روزها.....

عطر یاسم....باغ گیلاسم هر روز که میگذره ثانیه به ثانیه اش خاطره ست....هر لحظه با مزه تر و بازیگوش تر میشی گریه هات لوس لوسی شده.....وقتی چیزی میخوای یا میخوای بابا ببردت بیرون بغض میکنی....توی خواب دست میزنی.....در حین بازی یهو رو زمین دراز میکشی....پرینتر بابا رو روشن و خاموش میکنی.....مدادو خودکارو ماژیکای بابا رو هی میذاری تو دایره های سر جاشون هی برمیداری.....Dvd player رو هل میدی تا از پشت میز بیافته....طی سه جلسه ست بابا میبردت حمام و من میام میشورمت و از حمام کردن لذت میبری.....اسباب بازیهاتو تق تق میزنی بهم....موبایل و میذاری تو لیوان و لیوان و به زور میذاری تو پارچ آب.... سر بطری آب معدنی رو میذاری روشو بر میداری اونم درسته درست...
27 تير 1391

بازی این روزها

دخمل وروجک ما بازی میکنه بیا و ببین دردونه ی من عاشق اینه که موبایل ، عروسک یا هر وسیله ای  که دستشه بندازه و ما واسش بیاریم و دوباره اونو بندازه و ............... این داستان ادامه دارد....خودشم کلی کیف میکنه و میخنده دیروزم که داشت موبایل منو مینداخت یهو از تلویزیون صدای زنگ تلفن اومد ........خانم گل برگشته بود و روی زمین به تلفنم نگاه میکرد از جمعه تا حالا اتل متل توتوله بازی میکنه در حد تیم ملی از همون جمعه یاد گرفته تا میگیم کو پات ، پاشو میگیره و نشون میده غذا خوردن فندقی ما هم گاهی هست و گاهی نیست شده ، و صد البته که خودش باید غذا بخوره ، انقدر با مزه ست وقتی با قاشق غذا میخوره (بچم قاشق و درست دست میگیره و میبره سم...
22 تير 1391

یه دنیایی وندای من

سلام گل خوشبوی من قربونت برم که هر روز یه عالمه کار جدید میکنی و منم ذوق مرگ میشم ملچ ملوچ میکنی دیدنی البته بدون اینکه غذا بخوریا با دهن خالی منم اداتو درمیارم و یه بار من انجام میدم یه بار شما و کلی باهم می خندیم راستی قبلا صداتو خش دار میکردی الانا من صدامو اینجوری میکنم شمام پشت سر من انجام میدی و باز باهم کیف میکنیم راستی مامی دوشنبه ی گذشته لبت خورد به لبه ی مبلت و بالای لثه ات زخم شد انقدر ترسیدم و انقدر گریه کردی ، اولش فکر کردم دندونای بالاته اما بعد دیدم خدارو شکر نیست اما گلم خیلی بد بود ایشالا دیگه چیزیت نشه  شنبه ی گذشته دونه های قرمز هم ریختی بیرون اول فکر کردم حساسیته اما دوشنبه عمه فرزانه دید و گفت مخملکه ام...
19 تير 1391

ماه آسمونم

تو که ماه بلند آسمونی    منم ستاره میشم دورتو میگیرم اگه ستاره بشی دورمو بگیری     منم ابر میشم روتو میگیرم اگه ابر بشی رومو بگیری     منم بارون میشم نم نم میبارم اگه بارون بشی نم نم بباری     منم سبزه میشم سر درمیارم اگه سبزه بشی سر در بیاری     منم گل میشم و کنارت میشینم ماه من ، یکی یه دونه ی من الان که برات مینویسم یازده ماه و یازده روز و یازده ساعته از اومدنت به زندگی ما میگذره و چقدر این یازده ماه زیبا و تماشایی بود چقدر زود گذشت ، همه ی دنیای من کم کم داریم به لحظه ی ناب تولدت نزدیک میشیم به روزی که بهترین و زیباترین لحظه...
18 تير 1391

بوس.....آ آ.......سر سری

دردونه خانم سلام ملکم خوبی مامانی دلم نیومد این عکستو نذارم ،داشتم کشو کمدتو تمیز میکردم مثل فشفشه رفتی داخلش قند عسل چند وقتی هست که میگم بوس بده سرتو می چسبونی به لبم حتی برا بابا جونی(بابای خودم) هم اینکارو کردی اما مامانی با عرض شرمندگی من یادم رفته بود به بابا بگم تا امشب........... بابا بغلت کرد و داشتین باهم بازی میکردین که بابا گفت......ببوسم دخملمو .......یه دفعه دیدم بابا محکم تو بغل فشارت میده و میبوستت و دور سالن میچرخه.............بعدم با ذوق گفت دیدی چیکار کرد؟ .....بعد هم با تفصیل توضیح داد که دخملیمون تا بابا گفته بوس سرشو چسبونده رو لب بابا سه شنبه گذشته با هم رفته بودیم ددر دودور (پارک) شمام بغل بابا کیف میک...
11 تير 1391

دوباره تب

گل خوشگلم از پنجشنبه برای بار دوم تب کردی اما خدارو شکر بیحال نیستی و بازی می کنی و الان که خوابی تبت قطع شده ، الهی که فدات بشم و مریض شدنت و نبینم آخه خیلی معصومی و من و بابا هم از غصه مریض شدنت می میریم قربونت برم که با این حال باز دالی موشه بازی می کنی ؛ بابا داره با رایانه اش کار میکنه شمام تو بغلم می می میخوری که از بالا سرتو خم میکنی و به بابا میگی اااای با کسره و باباجون هم برمیگرده و میگه دالی ،این کارو چند بار تکرار میکنی تا خودت دیگه بازی نکنی یا اینکه من نشستم و زانوهام تو بغلمه از روبرو میای و دستاتو میذاری رو زانوهام و میگی ای با کسره و منم سرمو میارم بالا و میگم دالی و بعد از چند بار تکرار میای بغلم الهی...
10 تير 1391