همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

آخرین ورق های خاطرات 14 ماهگی

تنها دلخوشی زندگیم بیشتر احساس میکنم بزرگ شدی و معنی حرفامو میفهمی و خانم شدی خاطرات این روزها دیدنی ست ، اینجا داری کل خونه رو میگردی و حسابی هم کیف میکنی عاشق این حرکت لباتم ،اما تا میام عکس بندازم دیگه این کارو نمیکنی طبق معمول همیشه گل یاس مامان کاسه ی خورشتشو برگردونده رو خودش دختر همه چیز تمام من پاتو نشونم میدی تا ناخناتو بگیرم....اینجاهم خودتون دست بکار شدین هستی من پاشو نشونم میده و دمپایشو داده بهم تا پاش کنم جمعه 28 مهر 91 برای اولین بار ناردونه ی من خاک رو لمس کرد....تو باغچه ی خونه ی مادری اینا میخواستم ازت عکس بگیرم شمام خاک برات جالب بود خورشید خونه ی ما داشتم تو حمام خونه ی مادری لباسات...
3 آبان 1391

مروارید درخشان نهم

ستاره ی زندگی من یکشنبه 30 مهر 91 دیدم هی داری لباتو غنچه میکنی انگار وقتایی که چیزی تو دهنته گفتم وندایی چی تو دهنته و دهن کوچولوتو باز کردم دیدم لثه ی پایین سمت چپت متورم شده......انگشتمو کشیدم ......بعـــــــــــــــله دندون آسیایی فندقی داره بیرون میاد آدرس این یکی مروارید غلتانت هم هست: آسیای اول سمت چپ پایین مبارکت باشه عزیزدلم.......خدای بزرگ کمکت میکنه و اینم به راحتی بیرون میاد تیزی این مروارید رو روز ٢١ آبان احساس کردم ...
30 مهر 1391

اولین سیزده بدر وندا

گلم سال گذشته توی دلم بودی و امسال کنارم،خیلی خوشحالم که تو رو دارم دلبر مامان امروز برای سیزده با باباجون و مامان سوسنی و خاله های من رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت شمام انقدر دختر خوب و آرومی بودی که همه ذوقتو میکردن و وقتی هم بغلت میکردن و بازی فقط می خندیدی خیلی خوش گذشت خیلی بقیه ی عکسای ناردونه رو میذارم ادامه ی مطلب   ...
26 مهر 1391

بابا ما رو برد ماموریت

زیباترین بهانه ی بودنم دیروز 23 مهر 91 ما هم با آقای پدر رفتیم ماموریت......بابا در ماه دو بار میره بوانات که یکی از شهرستانهای فارسه ماموریت و همیشه شب هم میرفت مهمانسرا ،ما هم میرفتیم خونه ی مادری اینا.....ماه پیش نرفتیم چون خواستم عادت کنیم اما بابا دلش طاقت نیاورد و شب برگشت....آخه نگرانمون بود این ماه باهاش رفتیم.....خیلی خوش گذشت خیلی این توی راه رفتنه که صفاشهر بابا رفت بانک و ماهم تو ماشین روبرو یه مهد کودک بودیم......رفتیم سوار سرسره ی مهد هم شدی......قسمت بالایش ایستاده بودی و نمی ذاشتی بچه ها برن....میخواستی باهاشون بازی کنی اما دخملم اونا مثل شما تعامل اجتماعیشون بالا نبود و فقط بهت زل زده بودن و نگات میکردن ...
24 مهر 1391

هشتمین مروارید درخشان وندا

میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت          میشه با تو پرکشید توی راه سرنوشت میشه با عطر تنت تا خود خدا رسید          میشه چشم نازتو رو تن گلها کشید همه ی وجودم جوونه زدن هشتمین در گرانبهات در تاریخ 24 مهر 91 مبارک اولین باره تونستم از دندون فسقلیت وقتی تازه لثه ات سفید شده عکس بندازم آدرس این مروارید: دندان پیشین کناری سمت راست پایین دقیقا دندون بالای همینم نصفه بیرون اومده   ...
24 مهر 1391

خاطره های عکس دار

امید بخش زندگیمون به مناسبت روز کودک دوشنبه 17 مهر رفتیم شهربازی ستاره و خیلی هم خوش گذروندیم بعدشم تو راه برگشت خوابت برد اما تا رسیدیم خونه ی مادری اینا بیدار شدی و حسابی تا آخر شب آتیش باروندی و با تلاش زیاد ساعت 2 صبح خوابیدی اینم سیب خوردنت که خیلی دوست داری....نوش جونت شب همونجا موندیم و صبح من و بابا رفتیم دانشگاه دنبال مدرک مامان و فندقی رو گذاشتیم خونه پیش مادری و خاله سحر......خیلی دوریت برام سخت بود.....چند باری هم تماس گرفتم و باهات صحبت کردم....وای مامانی این اولین بار بود از پشت تلفن باهات حرف میزدم......شمام انگار دلت تنگ شده بود اصلا تلفن و به خاله نمی دادی.....تا آخر گریه م دراومد و به خاله گفتم تورو خدا ...
19 مهر 1391