آخرین ورق های خاطرات 14 ماهگی
تنها دلخوشی زندگیم بیشتر احساس میکنم بزرگ شدی و معنی حرفامو میفهمی و خانم شدی خاطرات این روزها دیدنی ست ، اینجا داری کل خونه رو میگردی و حسابی هم کیف میکنی عاشق این حرکت لباتم ،اما تا میام عکس بندازم دیگه این کارو نمیکنی طبق معمول همیشه گل یاس مامان کاسه ی خورشتشو برگردونده رو خودش دختر همه چیز تمام من پاتو نشونم میدی تا ناخناتو بگیرم....اینجاهم خودتون دست بکار شدین هستی من پاشو نشونم میده و دمپایشو داده بهم تا پاش کنم جمعه 28 مهر 91 برای اولین بار ناردونه ی من خاک رو لمس کرد....تو باغچه ی خونه ی مادری اینا میخواستم ازت عکس بگیرم شمام خاک برات جالب بود خورشید خونه ی ما داشتم تو حمام خونه ی مادری لباسات...








