بوی مادر..........بوی خدا
آن موقع همه چیز اینجا جدید بود.پرستارها...تختهای بیمارستان...چراغ های پرنور...جیغ میزدم و گریه میکردم : " میخوام برگردم..." هیچکس نمی دانست چه میگویم.کسی جز تو زبانم را نمی فهمید . چشمم که از پنجره به باران افتاد...چه آشنا...آرام گرفتم. اینجا دنیا بود.آدم بزرگها میگفتند :"به دنیا آمده..." دنبال تو میگشتم. ناگهان...خدایا... این زن که بود که اینگونه با عشق مرا مینگریست؟؟؟ نگاهش شبیه نگاه تو بود خدا... انگار کنارم بودی.مادر...خدا...انگار در آغوشم میگرفتی.انگار مرا می بوییدی.می بوسیدی.بوی آسمان می آمد.بوی باران... از من ...






