همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

اندر حکایت قند عسلم این روزهـــــــــا...

شاخه نباتم ، داری خانم میشی و معنی حرفای مارو متوجه میشی الهی قربونت بشم تا میگیم بریم دَ دَ ر دیگه هیچی نمیگی تا آماده بشیم و بریم میگم نه نمیشه دیگه دست به هیچ چیز نمیزنی میگم به به باید بخوری ، حتی دارو رو راحت میخوری گل خوشگلم فکر کنم شکلات دوست نداری....آخه هربار بهت دادم نخوردیش و گذاشتی دهن من و بابا اما تا دلت بخواد لواشک دوست داری و آلبالو خشکه وای نازنینم چهارشنبه یک شهریور برا بار اول نون و پنیر خوردی اونم چهار تا لقمه اندازه لقمه های مامان که واسه شما ساندویچ محسوب میشه ، یکم هم کره مالیدم رو نون وقتی هم میخوام بهش یه چیزی بدم بخوره اونی رو میخواد که خودم میخورم.... بعد از تولدت وقتی خاله سحرو میز...
4 شهريور 1391

عکسهای دیدنی.....

دلم براشون تنگ میشه......دلم برا کارای کوچمولوگیات تنگ میشه وقتی میخوای بیای بغلم وقتی میخوای با لوس شدن وناز اومدن چیزی رو بگیری یا کاری رو انجام بدی بقیه رو میذارم ادامه مطلب... عاشق این سبک نشستنتم....در واقع میمیرم برا طرز نشستنت شمام عاشق دید زدنی...خودمو کشتم تا برگشتی و نگام کردی میدونی باید بذاری تو گوشت؟....از کجا؟.....قربون هوشت بشم کاری هست که شما انجام نداده باشی؟؟؟سر بطری رو با دندونش میگیره و کیف میکنه هر جا تلفنو بذارم شما پیداش میکنی و ................... اینجا برا اولین بار خودت از صندلی ماشینت رفتی بالا...اما ناز می اومدی تا بیارمت پایین حالا به راحتی میری بالا و میای پای...
4 شهريور 1391

وندا میگـــــــــــــــــــــــــه...........وندا

عکس آتلیه وندا رو گرفتیم...........................رفتیم و نصبش کردیم......... حالا..............هی وندا میگه این چیــــــه؟.........مام میگیم عکس وندا............. وندا میگه: نَ نَ (همون نی نی ).................میگیم نه...وندا....... تا شنبه 28 مرداد 91 وندا پرسید این چیــــــــــه؟ و با دست عکساشو نشون داد گفتم وندای نازه منه دوباره گفت نَی نَی گفتم وندا یهو گفت................... دَ دا ؟ وای مردم از ذوق ...انقدر فشارش دادم و بالا و پایین پریدم که نفسم گرفت دوباره گفتم وندا........... دوباره عشقم گفت دَ دا حالا دیگه تا میگم ونداست میگه دَدا عزیز دلم برای اولین بار اسمتو گفتی خیلی...
1 شهريور 1391

پنجمین مروارید

عزیز دردونه ی من شنبه 22 مرداد 91 فرشته ی مهربون پنجمین مرواریدت رو بهت هدیه داد یه کم سفیدیش معلومه آدرسش : دندون پیشین کناری سمت چپ بالا خوشگلم از سه شنبه 25 مرداد 91 با یه گاز استریل و آب جوشیده ی سرد شده دندونات و لثه هاتو تمیز میکنم خیلی دوست داری و تا گاز و دستم میبینی دهنتو باز میکنی خدارو شکر ...
26 مرداد 1391

هفته ای که گذشت

گل خوشگلم سه شنبه ی گذشته دمای بدنت هی میرفت بالا ، البته فکر نمیکردم تب باشه چون قطع میشد و دوباره می اومد اما کم بود تا پنج شنبه ، بهت استامینوفن دادم و رفتیم مطب دکتر اما متاسفانه یه اشتباه پیش اومده بود و من از یه دکتر دیگه واست وقت گرفته بودم و دکتر اطفال دیگه بهت نوبت نداد (118 شماره اشتباهی داده بود) تا شنبه صبر کردیم و تبت هم قطع شد تا بردیمت پیش دکتر منیری ، معاینه ات کرد و گفت مجاری اداریت بسته است و همین باعث عفونت میشه ، بهت دارو داد تا استفاده کنیم و بعد شش روز بازش کنن، و بعد از اون آزمایش بدی تا ببینن عفونتت چقدره و دارو تجویز کنن، منم از دلشوره دارم میمیرم و انقدر عصبی شدم که حوصله ی خودمو هم ندارم ایشالا زودتر خوب شی عز...
24 مرداد 1391

وندا ، دنیای بابا

وندای عزیزم چند وقته که می خوام واست از احساس خودم ، لحظه ی تولدت بنویسم اما متاسفانه وقت نشد و بابا از این بابت عذر می خواد. این اولین مطلبیه که بابا واست می نویسه. شاید تولدت بهونه ی خوبی باشه واسه نوشتن. در ابتدا خداوند رحمان رو شکر می کنم که بزرگترین هدیه زندگیمو در قالب یه فرشته ی آسمونی واسم به زمین فرستاد. عزیزم هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر به این اعتقاد پیدا می کنم که تو هدیه ای باشکوه از طرف خدایی. می دونی آخه موقعیت ما برای بچه دار شدن خوب نبود. من کار و درآمد خوبی نداشتم تا بتونم مخارج یه بچه رو اون طوری که دل من و مامانت می خواست تامین کنم. تا این که یه روز مامان صدف منو با خبر بچه دار شدنمون غافلگیر کرد. با وجود همه ی مشکل...
22 مرداد 1391

پرنسس وروجک

وروجک بازیگوشم سلام قربونت بشم خیلی بامزه شدی ، هر روز کارایی می کنی که من ذوق مرگ میشم قبلا که یادته گفته بودم دی وی دی رو از پشت میکشی تا می افته و می خندی......حالا دیروز رفته بودی پشت میز و هی می گفتی اِه اِه اِه .....اومدم دیدم گیر دادی به کابل دی وی دی به تلویزیون.....از جاش بیرونش آوردم دادم بهت تا یه لبخند خوشگل و رضایتمند تحویلم دادی یه دونه ی من پاتو میذاری رو بالش قلقلی و میری رو مبل....حالا امروز 17 مرداد 91 تونستی بری رو مبل تکیه ...آخه بالشه کنارش بود....انقدر ذوق کردی......منم همین طور.....فکر کنم چون این یکی به دیوار نچسبیده و پشتش بازه خوشحالت کرد می بینی مامانی چه دردونه ای هستی، از چشمای خوشگلت بازیگوشی می...
18 مرداد 1391

خدایا.....هر چقدر شکرت کنم باز کم است

خدای رحمان و رحیم روزی صد هزار مرتبه شکرت میکنم به خاطر فرشته ای که به ما هدیه کردی روزانه کمه ثانیه ای صد هزار مرتبه شکرت خدایا ثانیه ای صد هزار مرتبه شکرت بخاطر عزیزی که با خنده هاش روح زندگی رو تو خونه پخش میکنه خدایا ثانیه ای صد هزار مرتبه شکرت بخاطر عزیزی که وقتی گریه میکنه به هر دری میزنم تا آروم بشه و راضی نگهش دارم خدایا ثانیه ای صد هزار مرتبه شکرت بخاطر عزیزی که نگران سلامتیش ، خوردن و نخوردن و خوابیدنشم خدایا ثانیه ای صد هزار مرتبه شکرت بخاطر عزیزی که حاضرم تمام لحظه های عمرم کنارش باشم و باهاش بازی کنم تا بخنده ، حتی اگه به هیچ کارم نرسم خدایا ثانیه ای صد هزار مرتبه شکرت بخاطر عزیزی که وقتی حرف میزنه تم...
18 مرداد 1391