همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

وندا این روزها در حمام

فندق نازم عاشق حمامی و در هر موقعیتی...گریه....خنده...خواب .....بگم بریم آبی سریع آماده ای خیلی هم بازی میکنی و وقتی هم آب رو سرت میریزم دستتو میکشی رو صورت نازت....اینو خاله سارا یادت داده جوجه کوچولو از حمام اومده بیرون ...
31 شهريور 1391

اولین شهر بازی

نفس مامان پنجشنبه 16 شهریور 91........دقیقا یکسال و یکماه و ده روزه بودی برای اولین بار رفتیم شهربازی......سوار وسایل برقی شدی خیلی دوست داشتی و برای همه ی بازی هاش ذوق میکردی سوار اسب که شدی خودتو نگه میداشتی.....و لذت بردی....تا جایی که دوبار سوار شدی بعدشم سوار یه سگ خوشمل شدی که به بالا و پایین حرکت میکرد بعدشم شام......که شما فقط چیپس خوردی اینم اولین گل که مامان برات خرید......گل برای گل دخترم اولین شهربازی..(شهربازی ستاره)....بهت خوش گذشت.....دیگه شدیم پایه ثابت شهربازی ...
21 شهريور 1391

بای بای مریضی....

عشق کوچولوی من شنبه 18 شهریور 91 رفتیم دکتر صبح بردمت حمام....ناخناتو کوتاه کردم...و بعد از ناهار که کم خوردی خوابوندمت نوزدهم درمانگاه امام رضا وقت داشتیم...اما چون دکتره سری قبل نذاشت مادری هم باهامون بیاد و یه کم هم دلش سنگ بود و رعایت بچه هارو نمیکرد....دوباره زنگ زدیم به دکتر منیری....دیگه از سفر اومده بود عصر رفتیم مطب دکتر منیری......انقدر اضطراب داشتم که احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه.....حتی نمی تونستم باهات بازی کنم...فقط به زور بهت لبخند میزدم و بغلت میکرد.....خوب بود مامانم همراهمون بود....و همش بغل مادری بودی.....خاله سحر و سارا هم بودن اما اونا از ترسشون توی مطب نیومدن......بعد کلی انتظار رفتیم پیش دکتر.....وقت...
18 شهريور 1391

اولین بار بدون مامان بودن.....

سلام عزیز دلم دیروز برای اولین بار بدون مامان خونه بودی قبلا با ،بابا اسماعیل ،بابا و مامان خودم رفتی بیرون اما تو خونه بمونی من برم بیرون........نه دیروز 13 شهریور 91 ختم مامان بزرگ دختر عموهام بود.......خدا بیامرزدش مثل مادر بزرگ خودم بود.......میخواستم ببرمت اما خاله سحر و خاله سارا اومدن خونمون......منم واست غذا گذاشتم و با مادری رفتیم ختم........یک ساعت شد.....دل تودل خودم نبود.....همش میگفتم چرا بچه ها زنگ نزدن؟......یعنی واقعا آروم مونده بودی؟ البته خیلی خاله هاتو دوست داری وقتی اونا باشن حتی بغل منم نمیای وقتی برگشتم دیدم  تو بغل خاله سحر خوابیدی میگفتن بازی کردی....بعد سرتو گذاشتی رو شونه ی خاله سارا......تابت داده بود........
15 شهريور 1391

هاپو میگه.....

ستاره ی زندگی من امروز 11 شهریور 91 پرسیدم هاپو میگه؟......... هاپ هاپ سریع بعد من گفتی هاپ .......همچین ذوق کردم که شمام فهمیدی چه شیرین کاری کردی....هی مدام میگفتی..... هاپ .... هاپ .... هاپ چهارشنبه 8 شهریور مادری اینا اومده بودن.......مادری به باباجون گفت حاجی کجایی بچه ام دنبالت میگرده؟ حاجی؟.......شمام گفتی....... آنی دیگه مادری از ذوق و شوق همه رو خبر کرد که نوه ی گلش میگه حاجی......تند و تند هم میگفت حاجی شمام تکرار میکردی آنی و میخندیدی میگم بابا کو؟ رفت؟.....شمام میگی دَف البته دَ رو میکشی میگم خاله کو ؟ میگی نیــــــــــــــس به خاله میگی آده به سحر میگی دَ هَ به سارا میگی ...
11 شهريور 1391

هوراااااااااااا....هورا وندا

دختر برگ گلم...گلبرگم جمعه 3 شهریور 91 ، داشتی با جورچینت بازی میکردی و مینداختی تو میله منم برات دست میزدم و میگفتم هورااااااا........خوب نگام کردی و یه دونه دیگه انداختی..... دست زدی.....دستتو بردی بالا و گفتی هِــــــــــــــــــــــــــــــه انقدر ذوق کردم.....چند بار دیگه هم تکرار کردیم.....وقتی بابا هم اومد بهش گفتم و ذوق زده اش کردم امشبم 9 شهریور 91 ، با مادری اینا و خاله نرگس من رفتیم پارک.....متین پسر خاله نرگس خیلی دوستت داره و همش قربون صدقه ات میرفت....شمام خیلی دوسش داری و باهاش بازی میکنی......متین رفت بازی کنه بهش اشاره میکردی بیاد....بابا صدا زد متین بیا .....متیـن........الهی دورت بگردم شمام صداش زدی و گفتــــی... ...
10 شهريور 1391

مروارید های ششم و هفتم

گل ناز یکی یک دونه ی من ششمین مروارید درخشانت روز شنبه 4 شهریور 91 خودشو بما نشون داد آدرس: دندان پیشین کناری سمت چپ پایین هفتمین مروارید هم پنجشنبه 9 شهریور 91 دیده شد،یه کم لثه ات سفید شده آدرس: دندان پیشین کناری سمت راست بالا مبارکت باشه گل خوشبو و تمیزم فقط از خوراک افتادی مامانی....یعنی بیشتر دوست داری فرنی آرد برنج بخوری...اونم فقط با کمی شکر و آب دوستت دارم دنیای زیبای من ...
10 شهريور 1391

13 ماهگی نفسم

عطر بهشتی من سیزدهمین ماه تولدت مبارک امروز یک سال و یک ماه و یک روزه....... که ما تو روداریم خدارو شکر بخاطر گل زیبا و دوست داشتنی که بهمون داد   امروز یه دونه مژه خوشگل افتاده بود گوشه ی چشم نازت.....برداشتم و بوسیدمش....بیاد روزهای اول تولدت افتادم که فقط دوتا دونه مژه داشتی.......و منم هر روز تعداد مژه هاتو میشمردم ...... و با ذوق به همه میگفتم مژه های عروسکم بلند شده....همه میخندیدن و میگفتن خوب معلومه بلند میشه این طبیعیه و بعد از تولد مژه در میارن.....اما برای من خیلی شیرین بود و هست امروزم رفتیم بازار و دخمل نازم انقدر ذوق اسباب بازی هارو داشت...از یه عروسکم خوشش اومد و منم برات خریدم.....گرفته بودیش تو بغلت و ...
7 شهريور 1391

آفتاب زندگیم

دخترم برگ گل ست ...... نازک و با احساس ..... شبنم صبح دل انگیز زمستان منست ........ دخترم آب روان ست ...... که صدای نفسش ......آرامش رفتنش ( احساس ) ست ...... خنده اش مرگ غم ست بوسه اش کام بهشت گریه اش اشک و صدایش روح نیاز نرگسش عشق و تنش مایه فخرو نگاهش آفتاب من است . ...
5 شهريور 1391