همه ی زندگی من وندا عسلهمه ی زندگی من وندا عسل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

پرنسس زیبای ماما و بابا

عشقی به نام مادر...روز مادر 91

تو ای مادر که یه عمره دلت با غصه همسازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشک های من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم بنام نامی مادر همیشه دوستت دارم ...
23 ارديبهشت 1391

وندای این روزها

سلام گل دخترم ،خوبی مامان ؟ من که به خاطر غذا خوردنت شاده شادم نفسم امروز دو روزه که با یه برنامه ی جدید بهت غذا میدم و خدا رو شکر به قول خودت به به می خوری جیگر گوشه ی ناقلای من ، هر جا میرم دنبالم میای و باید حتما بغلت کنم ، تازه از تک پله ی آشپزخونه هم میای بالا ،البته پتو انداختم تا مثلا ضربه گیر بشه وقتی داری چهار دست و پا میای طرفم و منم یواش میام پیشت که متوجه نشی و آروم بغلت میکنم انقدر ذوق می کنی و دست وپاهای کوچولوتو تکون میدی که میخورمت یه دونه ، قبلا واسه نی نای نای دستتو مشت میکردی اما الان انگشتاتم تکون میدی وای وای وای دخمل عشوه ای من وقتی لوس لوسی گریه می کنی دیدن داری قربونت بشم ، اول میگی اهه اهه...
19 ارديبهشت 1391

عکسای اول نه ماهگی

دختر مه سیمای من، این عکساتو ببین و لذت ببر مثل الان من وقتی لپتو باد می کنی و میگی پ یا ب گل قشنگم بقیه رو میذارم ادامه ی مطلب   یاد گرفتی از مبلت بری بالا، و این حالت لب خوشگلت که من میمیرم براش وقتیه که ز ،ش و ژ رو تلفظ می کنی فدات بشم من دیگه نمی تونم یه لحظه تنهات بذارم قربون دقت کردنت بشم دختر باهوش و دقیق من دخملی من واست زانو بند بستم اما کشش اذیتت کرد و منم درآوردمش وندایی نخبه شده و اهل کتاب و کتابخوانی ، اول خواب بودی خواستم ازت عکس هنری بندازم اما بیدار شدی و بازیگوشی این لباستم واست کوچولو شده و باز نشده باید بزارم کنار   ...
19 ارديبهشت 1391

حسی بنام مادری...

سلام دختر شیرینم چند وقتی بود دوست داشتم برات بنویسم ، از حس مادر شدنم نمی دونم وقتی اینو می خونی چند سالته ، شایدم خودت مادر شده باشی ، نمی دونم کوچولوی دوست داشتنی خودم ، از وقتی اومدی دنیای منو رنگی کردی و من بهشت رو همین جا رو زمین دیدم به اندازه ای برام عزیزی که نمی خوام حتی یه لحظه از خودم دورت کنم دوست  داشتنتو با هیچ مقیاسی نمی تونم اندازه گیری و با هیچ کلمه ای بیان کنم انقدر دوستت دارم که دلم می خواد با خودم یکی بشی همه ی وجودم از توئه و زنده بودنم مدیون تو وقتی که در آغوش می کشمت به چنان آرامشی می رسم که قابل وصف نیست گل بهاری مامان ، مونس من ، بمن حس زیبا و شیرین مادر بودنو هدیه کردی وقتی برای...
17 ارديبهشت 1391

شروع آب بازی

ناناز مامان امروز بردمت حمام،انقدر آب بازی رو دوست داری که وقتی می خواستم بیارمت بیرون نمی اومدی و انقدر گریه کردی ،عشق حمام شدی خونه ی باباجون اینا هم که رفته بودیم دستتو کرده بودی توی تنگ ماهی و بازی میکردی ، تا اینکه مجبورمون کردی واست یه تشت کوچیک آب کردیم و آوردیم تا بیخیال ماهیه شدی چند روز پیش هم رفته بودیم گالری مبل یه آکواریوم اونجا بود انقدر ذوق ماهیارو کردی که حتی وقتی اومدیم تو ماشین هم برگشتی و به ماهیها نگاه میکردی امروزم رفتیم بیرون انقدر برای مغازه ی ماهی فروشی ذوق کردی که تا اومدیم خونه گریه میکردی ، آخه می خواستی همونجا بمونی حالا تصمیم گرفتیم واست یه آکواریوم بخریم با اینکه کارم دو برابر میشه قربون دخمل قش...
13 ارديبهشت 1391

چندتا چیز جا مونده از نهمین ماهگرد

دختر خواستنیه مامان چند تا از کاراتو امروز واست می نویسم،چون الان خوابی اگه ببینی....دست راستتو میاری بالا و از مچ خم می کنی و دستتو تو هوا تکون میدی و بعد انگشتاتو یکی یکی باز و بسته می کنی،مثل وقتایی که دستت با یه خوراکی شیرین چکنه میشه این کارو وقتایی هم که می خوای کسی بیاد پیشت انجام میدی یعنی بیــــــــــــــــا گفتم چکنه.........وقتی بهت خرما میدم تو دستت لهش می کنی و می مالی رو فرش بعد هی انگشتای دو تا دستتو باز و بسته می کنی و نشونم میدی تا واست بشورمشون عشق کوچولوی من ، لپتو باد می کنی و لب بالاتو با لب پایینیت میگیری و حرف پ و ب رو تلفظ میکنی سرتو آروم میاری کنار چیزایی مثل فلز و سرامیک دیوار آشپزخونه که خنک هست...
11 ارديبهشت 1391

نهمین ماهگرد

نه ماهه شدنت مبارک ناز دار مامانی توی این ماه که گذشت خیلی چیزها یاد گرفتی کلمه هایی که میگی: ز آ،ز با کسره ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ با ساکن ایششششششششششششششش با اینا آواز می خونیا یه وقتایی هم زبونتو می چسبونی سقف دهنت و مثل اینکه میگی ل ی ی ی ی ی ی ی با فتحه ایگ به به با فتحه از خوابت بگم که خواب روزانه ات کم شده و دوست داری بیشتر بازی کنی شبا هم گاهی با گریه می خوابی وقتی هم به پهلو می خوابی خوابت عمیق تره وقتی واسه شیر بیدار میشی و شیر می خوری یه کش و قوس جانانه به اندامت میدی ، پاهاتو صاف می کنی و می کشی و دستاتو می بری بالا سرت و سرتو می بری عقب و لبتو غنچ...
6 ارديبهشت 1391

یه خبر داغ

یه خبر داغه داغ یه اتفاق ناب امروز 3.2.1391 ونــــــــــــــــــــــــــــدا چهار دست و پا رفت، چند روزی بود تلاش می کردی ، اول دستاتو می بردی جلو در حالت دراز کش بعد باسنتو می آوردی بالا و یه کم با پاهات میرفتی جلو اما همزمان دست و پاهاتو حرکت نمی دادی تا اینکه امروز که خاله سحر اومده بود تا هم شمارو ببینه هم کادوی تولد منو بهم بده باهات چهاردست و پا رفت شمام دنبالش می رفتی مرســــــــی خاله جونم امروز برای اولین بار نشستی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا داشتی چهار دست و پا می رفتی که وایسادی و یه دستتو گذاشتی کنارت و اون یکی دستتو بلند کردی و خودتو هل دادی به یه سمت و برگشتی و نشستی خ...
3 ارديبهشت 1391

یه اتفاق تازه

سلام ملوسکم 4 شنبه 30.1.1391 می خواستم اتاقو جارو بکشم فکر کردم دیدم امن ترین جا تختته که هیچ اتفاقی نمی افته،خلاصه سر گرم بودم که یهو صدای خانم کوچولو بلند شد.......... دددددددددددددددد با فتحه و بلند در حد داد زدن تا برگشتم قلبم وایساد بــــــــــــــــــــــــــله شما وایساده بودی لب تخت و دستتو تو هوا می چرخوندی و میزدی به لبه ی تخت راستی این عکس دندونات کارای دیگه هم کردی ،ادامه ی مطلب همیشه دوست داشتم فسقلیم رو شکم بخوابه تا ازش عکس بندازم 30.1.1391 توی خواب برای اولین بار غلت زدی و روی شکم خوابیدی، قبلا بیدار می شدی و گریه می کردی تا دمر بخوابونمت البته اینجا فرداشه، که همین طوری هم می می خوردی کلا...
30 فروردين 1391